آزادی، نظارت وانتقاد در حکومت اسلامی

0
قسمت دوم
در قسمت اول این نوشته متذکر شدیم :
الف – بعد از حوادث چند ماه پیش در پاریس و حملة به اصطلاح اسلام گرایان تندرو به یک مجله، بحث‌ها زیادی – بیشتر مغرضانه – در برنامه‌های رادیویی و تلويزیونی خارجی در گرفت که تقريباً در همه آنها به عدم آزادی در اصل حکومت در ادیان مخصوصاً در دین اسلام تأکید داشتند. لذا نگارنده را برآن داشت که توضیحاتی در این‌باره را که لازم می‌دید روی کاغذ بیاورد. در قسمت اول مقاله به مطالب ذیل اشاره شد:
ب – اعمال پیامبر اکرم (ص) در جامعه نه بر اساس خود رائیی بلکه طبق دستورهای مکرر قرآن بر اساس مشورت با مردم – البته در امور اجرايی و نه رسالت و ابلاغ قرآن – بود و آن بزرگوار همیشه این دستور خدايی را به عنوان یک وظیفه رعایت می‌نمود‌.
ج – به پیامبر اکرم در آیاتی که در آن نوشته فهرست شده است دستور اکید می دهد که منتقدان در امور اجرايی را از خود طرد نکند که در این صورت جزو ستمکاران خواهد بود و امور جامعه به دست نا اهلان خواهد افتاد.
د – تأکید‌های مکرر قرآن به پیامبر اکرم(ص) که او در امور اجرايی جامعه، حفیظ (نگهبان)، وکیل، مسیطر (مسلط) بر مردم نبوده وظیفه‌ای جز ابلاغ رسالات خداوندی ندارد و امور حکومتی و اجرايی باید به دست خود مردم سپرده شود.
ه – رفتار او با مخالفان حربی (کسانی که با او می‌جنگیدند) و ذمی (‌کسانی که زبان مخالف داشتند اما بر علیه او اقدام عملی نمی‌نمودند.)
و – تأکیدات امیر‌المؤمنین (ع) بر نظارت عمومی مردم در کارهای حکومتی که خود آنها را در دست داشت و در‌خواست از مردم که از این نظارت و مشورت با او خودداری نکرده و او را در این امور تنها نگذارند.
در این قسمت دنباله بحث را می‌خوانید که امید می‌رود بتواند برای روشن کردن مطلب مفید واقع شود
امروزه موازین یک حکومت مردم بر مردم را انتخاب آن توسط مردم، قبول نظارت و انتقاد از طرف مردم و عزل مسالمت‌آمیز آن توسط باز هم مردم می‌شمارند. از این منظر نگاهی می‌کنیم به زندگی امیر‌المؤمنین‌(ع) و هر کدام از اصول فوق الذکر را در زندگی ایشان بررسی می‌نمايیم:
1 – در مورد انتخاب ایشان همانطور که در تاریخ مفصلاً شرح داده شده است، در زمان خلافت خلیفة سوم عثمان که مردم به شدت از زمامداری او و هدر دادن اموال بیت المال و و سایر اقداماتش ناراضی بودند، بر او شوریدند و قصد عزل وجانش را کردند. امیرالمؤمنین(ع) خود و یارانش با همه توان در دفع این فتنه از جامعه و دفاع از جان خلیفه، سعی فراوان نمودند، ولی البته این اقدامات مفید فایده نیافتاد و بالاخره او کشته شد .
بعد از این واقعه افراد جامعه به او روی آوردند و با اصرار و هجمه های سنگین سعی در راضی کردن ایشان به قبول حکومت کردند ولی هر چه این فشار ها به ایشان بیشتر می‌شد انکار ایشان از قبول حکومت هم بیشتر می گردید. بالاخره مجبور شد در مقابل این فشار‌ها تسلیم آراء مردم شود و مسئولیت حکومت را که برای دیگران به دست آوردن آن بهترین آرزو و بسیار لذت بخش بود و برای او بسیار سخت، بپذیرد.
در زمان حکومت ایشان نه تنها آن بزرگوار مردم را از نظارت و انتقاد از خود منعی نمی‌کرد بلکه همان‌طور که در خطبه 216 نهج‌البلاغه صریحاً ضمن بر شمردن حقوق متقابل مردم بر حکومت و حکومت بر مردم و تذکر اینکه اگر این دو، حقوقِ همدیگر نسبت به دیگری را رعایت کنند، آنگاه می‌توان امید به بقاء حکومت داشت بیان می‌فرماید: إِذَا أَدَّتْ اَلرَّعِيَّةُ إِلَى اَلْوَالِي حَقَّهُ وَ أَدَّى اَلْوَالِي إِلَيْهَا حَقَّهَا عَزَّ اَلْحَقُّ بَيْنَهُمْ وَ قَامَتْ مَنَاهِجُ اَلدِّينِ وَ اِعْتَدَلَتْ مَعَالِمُ اَلْعَدْلِ وَ جَرَتْ عَلَى أَذْلاَلِهَا اَلسَننُ فَصَلَحَ بِذَلِكَ اَلزَّمَانُ وَ طُمِعَ فِي بَقَاءِ اَلدَّوْلَةِ وَ يَئِسَتْ مَطَامِعُ اَلْأَعْدَاءِ (‌هر گاه مردم حق والی را ادا نمایند و والی حق مردم را ادا کند ، در این صورت حق، میان آنها عزیز گردد و راه‌های دین پدیدار و پرچم‌های عدالت بلند، سنت‌ها پایدار و روزگار اصلاح شود و امید به بقاء حکومت پیدا و دشمنان از مطامع خود پشیمان شوند.‌)
هم‌چنین در مورد انتقاد از خود و مشورت با مردم می‌فرماید: …..فَلَا تَكُفُّوا عَنْ مَقَالَةٍ بِحَقٍّ أَوْ مَشُورَةٍ بِعَدْلٍ فَإِنِّي لَسْتُ فِي نَفْسِي بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِئَ وَ لَا آمَنُ ذَلِكَ مِنْ فِعْلِي إِلَّا أَنْ يَكْفِيَ اللَّهُ مِنْ نَفْسِي مَا هُوَ أَمْلَكُ بِهِ مِنِّي‏ فَإِنَّمَا أَنَا وَ أَنْتُمْ عَبِيدٌ مَمْلُوكُونَ لِرَبٍّ لَا رَبَّ غَيْرُهُ ….. (‌پس، از گفتار حق و مشورت به عدل از من مضایقه نکنید، من خود را بالا تر از آن نمی بینم که خطا نکنم و از کردار خود در امن نیستم، مگر آن چیزی را که خدائی که از من به آن تواناتر است کفایت کند. محققاً من و شما همه بندگان مملوک خدايی هستیم که جز او خدايی نیست…..).
این حرفها را کسی می‌زند که با وجود مقام عصمت، بر مسند قدرت نشسته و مسئولیت جامعه را با تمام ابعاد بر گردن گرفته، نه مانند کسی که بخواهد تبلیغات انتخاباتی کند یا در خانه نشسته و از دور در مورد حق و عدالت سخن پراکنی نماید. چه بسیارند کسانی که وقتی می‌خواهند به حکومت برسند ادعاهای بسیار والا می‌کنند، اما وقتی بر مسند قدرت نشستند همة آنچه را که گفته‌اند را فراموش می‌کنند. در این خطبه فراز‌های بسیار دیگری است که برای جلوگیری از اطاله کلام به همین مقدار اکتفا می‌کنیم.
در زمان حکومت ایشان افراد بر اساس قوانین موجود و در حدی که حقوق دیگران رعایت شود و پایمال نگردد، در گفتار و اجتماعات آزاد بودند. داستان‌های رفتار خوارج با ایشان را کم و بیش همه شنیده اند. خوارج عده‌ای از شیعیان بودند که بعد از جنگ صفین و حیله‌های عمرو عاص و کشیده شدن موضوع به حکمیت، برای ماندن یا رفتن امیرالمؤمنین(ع) و معاویه و عزل آن حضرت از خلافت و نشاندن معاویه بجای ایشان و ایجاد آشوب‌های فراوان بعد، از آن حضرت بریدند و از زمرة دوستداران و شیعیان ایشان خارج شدند و به همین علت، نام خوارج به خود گرفتند.
بعد از این عمل و جدا کردن حساب خود از دیگر یاران آن حضرت و مخالفت و ایجاد مزاحمت های بسیار برای آن حضرت، ایشان هیچ رفتار تند و خشنی با ایشان نداشتند. از مزاحمت های معمول و روزانه شان برای آن حضرت این بود که در موقع اقامه نماز جماعت آن حضرت در مسجد حاضر می‌شدند و بدون اینکه در جماعت شرکت کنند، بارها شروع به خواندن قرآن با صدای بلند می‌نمودند و آن حضرت به علت اینکه در قرآن امر شده است هرگاه قرآن خوانده شود دیگران باید سکوت کنند و فقط به قرآن گوش فرا دهند، در هر حالی که با مأمومین در نماز بودند می‌ایستادند و به قرآن گوش می‌دادند و بعد از سکوت آنها دوباره نماز را ادامه می‌دادند. نه تنها با خود ایشان بلکه با شیعیان ایشان هم بد رفتاری‌های بی حسا‌ب می‌کردند.
کشتارهای فراوان از یاران آن حضرت نمودند. اما ایشان هیچ عکس‌العمل تند با آنها نکردند و حتی سهمیة هیچ کدام از آنها را از بیت المال قطع ننمودند. بالاخره خوارج که دشمن خونی حضرت بودند ایشان را شهید کردند. بعد از اینکه ابن ملجم آن حضرت را با یک ضربة شمشیر به شدت مضروب کرد و نزدیکان او را در خانه زندانی کردند، مرتباً به آنها توصیه می‌کرد که به او سخت نگیرید و دست و پایش را نبندید.
دستور داد از شیری که برایش آورده بودند نصفش را به او بدهند. شاید به جرأت بتوان گفت که جالب ترین آنچه از آن حضرت به عنوان یک حاکم قدرتمند که به تربیت صحیح خدايی تربیت شده بود دیده شد، دستوراتی بود که طی وصیت‌نامه‌اش بود که به جوانان شهر کرده فرمود: یا بنی عبدالمطلب لا الفینّکم تخوضون فی دماء المسلمین، قُتل امیرُ المؤمنین، قُتل امیرُ المؤمنین، فانظروا اذا اَنَا مِتُ من ضربته هذا فاضربوه ضربتاً بضربت و لا تَمثّلوا، فانی سمعت جدَکما رسول الله (ص) یقول ایاکم و المُثله و لو بالکلب العقور (ای پسران عبد‌المطلب نبینم شما را که بخواهید خونریزی راه بیاندازید به این بهانه که امیرالمؤمنین کشته شد، امیر‌المؤمنین کشته شد، صبر کنید اگر من از ضربتی که او به من زنده است مُردم، فقط یک ضربه در مقابل ضربة او‌، به او بزنید و هرگز او را مُثله نکنید که من از جدّ شما رسول الله (ص) شنیدم، می‌فرمود مبادا کسی را مثله کنید حتی اگر سگی گَر باشد.) این روش آن حضرت به روشنی نشان می‌دهد:
الف – آرامش در جامعه در هر وضعیتی ولو به بهانة قصاص از قاتلِ رهبر جامعه، نباید بر هم خورده آشفتگی ایجاد شود و زندگی عادی مردم حتی در مورد قتل رهبر جامعه و امام معصوم بر هم بخورد.
ب – عدم انتقام گیری که مبادا بر اثر آن احکام خدا زیر پا رود و خونهای بسیار به ناحق ریخته شود.
ج – در هیچ موردی و هیچ واقعه ای در جامعه ولو قتل امام و رهبر، نباید احساسی بر خورد شده و بجای اجرای دقیق حکم خداوند، افراط کاری در قصاص صورت گیرد.
ه – متهم حتی مجرم، به هیچ وجه نباید در دوران بازپرسی، تفحص و تعیین تکلیف قانونیش مورد اذیت وآزار و شکنجه قرار گیرد و از حقوق انسانی‌اش محروم شود.
4 – حقیقتی که مورد قبول همه صاحب نظران است، اینکه در هر مکتب و ایدئولوژی، نکته نظر‌ها و دریافت‌های علمای آن مکتب، برای تبیین اصول و مبانی آن مکتب، مورد قبول همگانی است. در هر مکتبی اگر به موارد بغرنجی بر خورد شود مطمئناً به نقطه نظرهای بزرگان و مراجع علمی آن، مراجعه می‌کنند.
لذا در اینجا به نقطه نظرهای یک از علمای بزرگ که نظرهای روشن در مورد حکومتهای دینی و روشهائی که حاکمان دینی باید در اداره جوامع اسلامی داشته باشند اشاره می‌کنیم. مرحوم حضرت آیه الله العظمی، فقیه عالیقدر عارف و والا مقام حاج شیخ عبدالرحیم صاحب الفصول معروف به حائری‌(ره) که او و خاندانش در حوزه های علمی معروفند، طی نامه‌ای به یکی از دوستان که در تاریخ 10 جمادی الثانی 1348 قمری ( 88 سال پیش) نوشته شده و در کتاب “نامه‌های حائری” به شماره 33 چاپ شده است می نویسد: و تعیّن شخصی در غیر انبیاء و اوصیاء آنها موهومی است باطل، مدار فقط بر تعین وضعی است، به اعتبار علم و معرفت در هر شخص که باشد و این تعین شخصی تیرِ سه شعبه است که به یک شعبة آن، متعین هلاک می‌شود، دیناً و دنیاً ( دشمن طاووس آمد پرّ او) و به شعبه دیگر حقوق دیگران و استعدادات آنها ضایع می‌شود و به شعبه سوم حق علم و معرفت که مدار است از بین می‌رود.
توجهی به این جملات حقایقی بسیاری را گویاست که از آن جمله‌اند:
1- تعین شخصی که ایشان در اینجا از آن نام می‌برد، عبارت است از خود کامگی و توتالیتاریسم که کسی در جامعه بدون نظر مردم خود را بالاتر از همه دانسته دیگران را با همة عقاید و تشخیص‌ها مقهور خود می‌کند. ضرر این نوع تسلط بر جامعه، امروز بر کسی پوشیده نیست. اما اشاره به آثاری که این عالم مسلمان بر این نوع حکومت نمودن می‌کند، نشان بارزی از دیدة باز او به مصالح و مسائل جامعه است. تعین شخصی داشتن به تعبیر ایشان، فقط شایسته انبیاء و اوصیاء آنهاست. به این علت که انبیاء مبعوث از جانب خداوندند و چون انسانها توانايی دریافت پیامهای خداوند را درهیچ مورد و در معرفی آنها به عنوان رسولان خود ندارند.
پس مبعوث شدن آنها در جوامع که بیایند و خود را پیامبر خدا معرفی کنند و به هر وسیله‌ای که به آنها مأموریت داده شده این ادعای خود را به مردم ثابت و خود را بشناسانند امری طبیعی در طول تاریخ بوده است و مقبول مردم.
اما اوصیاء آنها به این علت که هر کدام در زمان خود سمبل‌های دین پیامبر متبوع خود بوده‌اند و هیچ کس به موازین آن دین، آگاه‌تر از انبیاء هر زمان نبود، پس برای خود اوصیائی را معرفی می‌کردند و آنها خود را اوصیاء پیامبر بر مردم معرفی می‌نمودند. پس ادعای آنها هم که خود را وصی رسول معرفی کردند و در جامعه به آنچه مأمورند عمل کنند امری طبیعی است. اما غیر از این دو طبقة ممتاز هیچ کس را این حق نیست که چنین ادعايی داشته باشد .
2- این نوع حکومت را ایشان یک تیر سه شعبه می‌داند که با یک شعبة آن، خود آن متعین از نظر دینی و دنیايی هلاک می‌شود . اگر در تاریخ ملتها بنگرید هیچ دیکتاتوری را سراغ نمی‌توان گرفت که با خوشنامی بتواند در میان مردم زیست و حکومت کند و در تاریخ بعد از خود، نامی نیک به یادگار بگذارد. این افراد در طول زمامداری خود حتی با وجود شکست‌های پیاپی و مهلک، هیچ وقت نتوانسته‌اند از مسیر خود برگردند و جبران مافات کنند بلکه در نابودی خود، تا پایان خط و نقطه صفر پیش رفته و به تبع آن ملک و ملت را هم ضایع می‌کنند .
3- به شعبه دوم حقوق دیگران و استعدادات آنها ضایع می‌شود. این را همه می‌دانیم که استعدادهای فرهیختگان جامعه در یک “محیط باز” می‌تواند شکوفا شده، ثمر نیکو داده و چراغهای روشنی فرا راه پیش رفتِ ملتها شوند. در حالی که اگر این محیط‌های باز از آنها سلب شود و افکار بلند متفکرین جامعه رشد نکرده و به شدت سرکوب شوند، آنها ناچار با تمسک به انواع وسائل و حیل، ملک و ملت را ترک کرده و به دیار غریبه پناه برده و خدمتگزار اجانب می‌شوند. یا به کنج خانه پناه برده و چشمه افکارشان خشک گشته و مردم از فیض وجودشان محروم می‌گردند یا مقتول و مصلوب شده برای همیشه خاموش می‌شوند.
4- به شعبه سوم حق علم و معرفت که باید در جامعه مدار باشد و جامعه و امور آن بر حول آن بچرخند، به علت اینکه اهل دانش منکوب یا خانه‌نشین یا فراری شده‌اند، مقام علم و معرفت هم ضایع و بی مقدار گشته تملق و چاپلوسی جای آن را می‌گیرد و نظام جامعه، به واسطة ندانم کاری انسانهای نادان از هم می‌پاشد.
اما تعین وضعی که ایشان آن را مدار ترقی و سرافرازی جامعه می‌داند، عبارت از این است که هر مقامی را بر اساس علم وآگاهیش بر سر کارها بگمارند و آنکه در رأس حکومت می‌نشیند هم با داشتن شایستگی و فرهیختگی منتخب مردم باشد. در این صورت البته _ به قول ایشان – آن رئیس چون خود و با دردهای جامعه و مردم آشنا و مدار فکریش شایستگی و انتخاب شایستگان و مؤید آنان است لذا افرادی را البته برای همکاری بر می‌گزیند که هر کدام بر مدار علم و آگاهی فکر و عمل کنند و جامعه را به سوی رشد و ترقی از ابعاد مختلف پیش ببرند.
ادامه دارد

سعید غفارزاده

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید