خانه اجتماعی روستای فاطمه، روستای من

روستای فاطمه، روستای من

0
هر چه سر چهارراه خاکی منتظر ماندم خبری از فاطمه نشد؛ فکر کردم شاید دوباره حالش بد شده است، دیگر نمی توانستم منتظر بمانم. اگر دیر می رسدم، اکبری جلوی در مدرسه اذیتم می کرد، این بود که تا خود مدرسه دویدم.
زنگ اول، انشاء داشتیم جای فاطمه واقعا خالی بود. او همیشه با انشاهایش یا ما را به گریه می انداخت یا انقدر می خندیدیم که دلمان درد می گرفت. با این حال خانم فرخی اصلا نپرسید که چرا فاطمه نیست؟ هیچ کدام از بچه ها هم چیزی نگفتند.
همین که زنگ تفریح به صدا در امد پچ پچ بچه ها، کل کلاس را گرفت. همیشه وقتی این طور می شود می فهمیم که در روستا خبری شده است. آرام خودم را بین یک دسته از بچه ها که ته کلاس بودند جا دادم که یک دفعه فهیمه برگشت به سمت من و گفت:
خب بگو ببینم چی شد؟ تو دیدیش؟ میگن چشماش سبزه، آره؟ فاطمه چرا به ما هیچی نگفت؟ ما که می فهمیدیم بابا! راستی کی میان؟
هاج و واج بین سوالهایش گم شدم و نگا‌ه‌های منتظر جواب، دست پاچه ام کرد و گفتم کی؟
گفت ای بابا خودتو به اون راه نزن دیگه، «نامزد» فاطمه رو میگم .
فهمیه ادامه می داد اما من دیگر چیزی نمی شنیدم، نمی فهمیدم، تنها با خودم تکرار می کردم، نامزد فاطمه؟
با ضربه دست مریم دوباره به خودم آمدم و همین که خواستدند شروع به سوال پرسیدن کنند گفتم کی گفته؟! چرا الکی حرف در میارین مثل همیشه؟!
فهیمه گفت:
نخیرم مامانم دیشب اون جا بود همه چیز رو گفت؛ با پسر داییش…
بی اختیار زدم زیر گریه و دویدم. اصلا نمی فهمیدم دارم چکار می کنم. فقط یادم آمد دیروز ما با خوشحالی تمام مسیر را از باغ سید علی تا خانه دویدیم؛ از آرزوهایمان گفتیم، خبری از این چیزها نبود.
مطمئن بودم فاطمه هم مثل من بی خبر است. باید به او می گفتم. به خودم آمدم که نزدیک خانه شان بودم. سرعتم را بیشتر کردم و تا رسیدم محکم به در کوبیدم، صدای داد مادرش را شنیدم و چند لحظه بعد علی در را باز کرد.
هوی چه خبرته؟ در رو شکوندی.
نفسی برایم باقی نمانده بود که جوابش را بدهم زدم زیر دستش و گریان وارد حیاط شدم رو به رویم مادرش بود و پشت سر مادرش فاطمه. گفتم فاطمه این ها چی میگن؟
زدم زیر گریه نگاهش سرد بود، چشم های ورم کرده اش که خیره به من بود نشان می داد دو برابر من گریه کرده اما ساکت بود.
دیگر نمی توانستم نگاهش کنم رو به مادرش گفتم؛ دوباره تکرار کردم. مادرش هم ساکت بود علی آمد زیر بازویم را گرفت و کشاندم آن طرف و گفت:
فاطمه دیگه نمیاد مدرسه و تو هم دیگه این ورا پیدات نشه.
اسم فاطمه را صدا زدم اما او ساکت بود فقط نگاه می کرد. علی به زور از خانه بیرونم کرد. لا به لای تقلا کردنم نگاهم را به فاطمه دوختم. شاید آخرین بار بود شاید واقعا دیگر با هم زیر درخت گردو بازی نمی کردیم؛ شاید دیگر رازهایمان را زیر دیوار باغ سید علی به هم نمی گفتیم؛ شاید دوستی چندین و چند سالمان همین جا تمام می شد. نگاه فاطمه در آخرین لحظه تا دم در خانه مان جلوی چشمانم بود. اهالی خانه خبر داشتند؛ نپرسیدند آن وقت روز چرا مدرسه نیستم؟!
من هم چیزی نگفتم آنها هم ساکت بودند. مثل فاطمه، مثل مادرش. رفتم بغل پای بی بی نشستم، آرام گریه می کردم.
هر شب زیر سقف آسمان هزاران آرزو می میرند و هزار آرزو متولد می شوند. آرزوهای مرده قطرات باران می شوند و می بارند. آرزوهای متولد شده، ستاره ای در دامن پهن آسمان!
باران سختی اینجا دارد می بارد و هیچ ستاره ای در آسمان یافت نمی شود.
زیر سقف ایوان کز کرده ام، دستانم یخ کرده، روستا تاریک است و آرام، بغض گلویم را می فشارد. فکرهای زیادی در سرم می پیچد، دلم پیش فاطمه است. می دانستم که راضی به این ازدواج نیست! هیچ کس امروز حرفی نزد؛ هیچ کس تقلایی نکرد، حتی خود فاطمه!
امروز سکوت حکم همه بود و یک عالم حرف نزده که بغض گلو شده بود و مجازات روح!
‏ناراحتم، ترسیده ام، یعنی می شود چراغ آرزوهای من هم یک روز به همین راحتی خاموش شو؟!
‏اشکهایم صورتم را گرم می کند، سعی می کنم با دستهایم جلویشان را بگیرم اما بی فایده است. هر لحظه ممکن است کسی بیدار شود.
‏دلم میخواهد برگردم به روزی که با فاطمه زیر دیوار باغ سید علی نشسته بودیم و قول دادیم به آرزوهایمان برسیم!
فاطمه آن روز در باغ سید علی می خندید، خیلی شیرین می خندید با صدای بلند. میتوانم بشنوم کاش آن روز بیشتر در باغ می ماندیم!
موقع برگشتن کاش می گفتم فاطمه قولمان را فراموش نکن. کاش یادآوری می کردم!
‏باران هر لحظه تندتر می شود و سوز هوا بیشتر. من وسط دردناک ترین لحظه ها که تا چند ساعت پیش برایم شیرین ترین بودند، گیر کرده بودم. چقدر سریع همه چیز از دست رفت!
‏نگاهم را دوختم به آسمان و از ته دل دعا کردم که پسر دایی فاطمه همین امشب بمیرد تا دیگر فاطمه مجبور نباشد با او ازدواج کند. آن وقت با هم به مدرسه می رویم، درس می خوانیم. فاطمه به آرزویش می رسد، معلم می شود، روزی عاشق می شود و با کسی که دوستش دارد ازدواج می کند، همان قدر شیرین می خندد و چشماهایش برق می زند!
‏اصلا کاش امروز یک خواب باشد! کاش بیدار شوم آفتاب کل روستا را روشن کند و بفهمم امروز فقط یک کابوس بوده است…

نگین فرحمند

بدون نظر

پاسخ شما

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید

خروج از نسخه موبایل