افول ستاره

0
نگاه سرگردانم در نگاهت گره می خورد …براستی این تویی که در قاب عکس دلتنگی، به من خیره شده و نگران منی !؟
لب فرو بسته و با من حرف نمی زنی …تو که رسم قهر کردن بلد نبودی!
بند بند وجودم از سکوت تو در فریاد است !
لحظه هایم سرشار و خالی ازتوست ….
دریغا ! دلم از حسرت و دیدگانم از اشک ، پر شده…
کاش یک بار دیگر طنین صدایت گوشم را می نواخت و عطر نفست ، گرمی بخش وجودم می شد …
مادرم ! غروب تو، پرده ی شب را بر هستیم کشید…
کاش از پس ابرهای خیال، یک بار دیگر طلوع کنی
و بر لحظه های تارم بتابی … ای کاش !
*************
نگاه اشکبار ستاره همه چیز را تار می دید و قلاب افکارش در دریای متلاطم ناباوری، فقط ، اندوه وحسرت صید می کرد.
هنوز در شوک بود؛ شب و روزش در کابوسی ناتمام می گذشت.
یاد شش ماه قبل افتاد ؛ یاد شبی که با عصبانیت فریاد می زد….
ستاره: آخه چرا نمی خوای بفهمی که من دیگه بچه نیستم ، عقلم می رسه ، اینقدر تو کارم دخالت نکن، هی نگو کی باید برم ، کی بیام !چی بپوشم وچطور بگردم !
من بیست ودو سالمه و خودم می فهمم باید چیکار کنم!
مادر: دخترم ! من که بد تو نمی خوام ، بخاطر خودت می گم…. تو جوونی ، ساده ای ، زود گول می خوری …من خیر وصلاحتو می خوام ، نمی خوام تو در و همسایه برات حرف در بیاد که معلوم نیست کجا میره و چیکار می کنه که آخر شب میاد خونه … یا اینکه به لباس پوشیدن وآرایشت ایراد بگیرن …
خب ما تو محل آبرو داریم ، من بعد از اینکه پدرت ما را ترک کرد تنهاتون نذاشتم ، تو خونه های مردم کلفتی کردم ، تا شما راحت باشید ، خواهرتو شوهر دادم و برادرت رفت سر زندگیش …تو هم باید بری سر خونه زندگیت و نباید کاری کنی که مردم پشت سرت حرف بزنن
ستاره با عصبانیت گفت: به مردم چه مربوطه که من چی می پوشم و با کی می گردم ؛ من زندگی خودمو دارم؛ اصلا هم برام مهم نیست مردم چی میگن …تو هم به حرف کسی توجه نکن
مادر: مگه میشه با مردم زندگی کرد وبه آنها بی توجه بود ؟ بخدا من از سر دلسوزی می گم ، تو خوشگل و تحصیل کرده ای، اگر سنگین رفت وآمد کنی یک خواستگار خوب برات پیدا میشه و تو هم مثل خواهرت میری سر زندگیت ، منم خیالم راحت میشه و کسی هم نمی تونه برات حرف در بیاره ولی الان با این رفتارت اگر کسی هم بخواد در خونمون را بزنه همسایه ها رای شو می زنن…
ستاره با صدای بلندتر گفت: به جهنم که نمی ذارن ، حالا کی خواست شوهر کنه ؛ تو که شوهر کردی چه خیری دیدی؟ من می خوام راحت باشم وبه کسی هم جواب پس نمی دم و نمی گذارم کسی تو کارم فضولی کنه …تو هم بهتره اینقدر سربه سرم نذاری، اگه بخوای هر شب نق بزنی و بهم فشار بیاری برای همیشه ازین خونه می رم و دیگه بر نمی گردم …
مادر ستاره آه عمیقی کشید ودر حالیکه با گوشه چادرش اشکاشو پاک می کرد گفت : باشه ! دیگه چیزی نمی گم ، لال میشم و صدام در نمیاد ، کور می شم و چیزی نمی بینم …شانس من تو زندگی همین بوده ، همیشه سوختم وساختم و دم نزدم …
وقتی باباتون رفت و سرم زن گرفت و برای همیشه ترکم کرد من از شما دست نکشیدم، با هر جون کندنی بود زندگی را گذروندم ، چون نمی خواستم تو وخواهرت زیر دست زن بابا بیفتید ؛ از بس تو خونه های مردم کار کردم ورخت شستم دست راستم از کار افتاد … اما باز هم با همین وضعیت کار می کنم تا تو را هم به سرانجام برسونم.
ستاره که با حرفای مادرش کمی آروم شده بود گفت: این حرفا رو به شوهر بی غیرتت بگو؛ همونی که نمی خوام اسمشو بیارم؛ همونی که هیچ وقت برام پدری نکرد و حسرت همه چیو به دلم گذاشت …
مگه من چه فرقی با هم سن و سالای خودم دارم ؟ چرا من باید مثل بدبختا زندگی کنم و دوستام غرق ناز ونعمت باشن؟
من تا کی باید چوب نداری را بخورم … من نمی خوام زجر بکشم و روزگارم مثل تو سیاه باشه …
دوست دارم با کسایی بگردم که دوستم داشته باشن و برام خرج کنن .. دلم می خواد از زندگیم لذت ببرم
مادر: توفکر می کنی اینایی که الان دور وبرت هستن ، دوست واقعی توهستند؟ اونا فقط برای مدت کوتاهی تورو میخوان و خیلی زود ازت سیر میشن و میرن سراغ یکی دیگه ….
اگر مشکلی برات پیش بیاد همشون رهات میکنن و تنهات میذارن ؛ تو هنوز چهره واقعی این آدم ها رو نشناختی
دخترم ! شرایط تو با من خیلی فرق داره ، خودتو با من مقایسه نکن … تو جوون و سالمی ، درس خونده ای می تونی کار کنی و پس انداز کنی و برای خودت کسی بشی .. مگه زندگی خواهرت بده ؟سر زندگیشه و داره با شوهر وبچه اش زندگی می کنه…
ستاره : آره راست میگی ، داره زندگی می کنه… تو به این وضعیت جهنمی میگی زندگی؟ پونه ی بدبخت با آن درآمد شوهرش، همیشه هشتش گرو نهشه …هر روز با صابخونه سر هر کاری دعوا داره ؛ هر روز باید بخاطر مصرف آب وبرق و گاز به صابخونه جواب پس بده …آخه اینم شد زندگی؟ من هیچ وقت مثل پونه خودمو بدبخت نمی کنم !
مادر بغضشو فرو خورد و فقط به ستاره نگاه کرد .. صحبت و نصیحت بی فایده بود، تصمیم گرفت دیگه حرفی نزنه..
به سمت آشپزخانه رفت و با شستن ظرف ها خودشو سرگرم کرد ولی نمی تونست مانع ریزش اشک هایی بشه که بی اختیار از دل شکسته اش جاری می شد .
ستاره هم به اتاقش رفت و طبق معمول به گپ و گفتگوهای شبانه مشغول شد
مادر پس از نظافت و رسیدگی به خونه، در حالی جسم خسته اش را به رختخواب رسوند که جراحت قلبش بد جوری آزارش می داد.
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چوماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
صبح روز بعد در حالیکه ستاره هنوز خواب بود مادر برای خرید نان از منزل خارج شد و با چای تازه دم ، صبحانه را برای ستاره آماده کرد.
بعد با همان دست بی حس، چادرش را به سر کشید از خانه خارج شد ، وارد کوچه شد؛ برای اینکه با کسی چشم به چشم نشه بسرعت کوچه را پشت سر گذاشت.
آن روز باید برای نظافت منزل منیر خانم ، به سمت غرب تهران می رفت .
*****************************
ستاره طبق معمول، ساعت ده از خواب بیدار شد و بعد از خوردن صبحانه، مدت زیادی جلوی آیینه مشغول آرایش شد
با صدای زنگ تلفن ، به سمت گوشی رفت ؛ حامد، ریئس شرکت بود که با گلایه می گفت: دختر تو کجایی؟ هر روز دیر می آیی؟ امروز سرم شلوغه ، زودتر خودتو برسون.
ستاره گفت : حالا باید بتو هم جواب پس بدم ؟ خوبه که دیشب تا دیر وقت با خودت بودم و تو ولم نمیکردی …
حامد: من که حرفی نزدم …مگه هر روز دیر میای من چیزی میگم؟ فقط میگم امروز زودتر بیا ، امشب مهمان دارم و خانمم گفته که ساعت 6 منزل باشم تا تو کارها بهش کمک کنم!
ستاره: ای بابا ! تو هم با این خانمت….هر روز به یه بهونه تورو می کشه خونه….
حامد: عزیزم ! من که بیشتر روزمو با تو هستم و فقط شب ها برای خواب میرم خونه…دیگه چی میگی ؟
ضمنا برات یه خبر خوب دارم که میدونم که از شنیدنش خیلی خوشحال میشی
ستاره: چی خبری؟
حامد: اگه دختر خوبی باشی وخودتو زود برسونی بهت میگم
ستاره : بد جنس ! اینجوری می خوای منو زودتر بکشونی شرکت؟
حامد: نه ! میخوام سورپرایزت کنم
ستاره با شنیدن این حرف، خودشو لوس کرد و گفت: اگه نگی اصلا نمیام!
حامد: تو چقدر عجولی! باشه قهر نکن …آخر هفته می خواهیم با یکی دوتا بچه های شرکت باهم بریم شمال
ستاره : وای چه خوب ! با کی؟
حامد: سهیل و مرجان ….نظرت چیه؟
ستاره: خیلی خوبه ؛ بچه های با حالی هستند؛ روحیه شادی دارن واخلاقامون بهم می خوره
حامد: چهارشنبه صبح زود حرکت می کنیم و جمعه عصر برمی گردیم
ستاره : یعنی پس فردا….باشه، خوبه ، منم تا نیم ساعت دیگه میرسم شرکت
من پریشان دیده میدوزم براو
بی صدا نالم که : اینست آنچه هست
خود نمی دانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم : چه خوش رفتم زدست
عصر آن روز، حامد بعد از اینکه ستاره را به منزلشون رسوند به دنبال همسرش رفت تا در خرید و تدارک مهمانی، بهش کمک کنه.
ستاره وقتی به خونه رسید مانتوشو درآورد و کیفشو به گوشه ای انداخت ، مادرش هنوز از سرکار برنگشته بود، ستاره با خوشحالی فقط به این فکر می کرد که برای روز چهارشنبه چه لباسی بپوشه و چه تیپی بزنه که جلوی مرجان کم نیاره و بعد صدای آهنگ مورد علاقه اش را زیاد کرد و به سمت یخچال رفت ، چیز زیای تو یخچال نبود ، کمی از غذای شب، مونده بود، با بی میلی غذا را روی گاز گذاشت و زیر کتری را روشن کرد….
نزدیک ساعت 6 ، کلید تو قفل در چرخید و مادر با جسم نحیف وخسته وارد شد، کمی میوه ومقداری غذا دستش بود، منیر خانم مثل همیشه او را دست خالی بر نگردونده بود، دلش برای او می سوخت واز این که می دید با دست نیمه جون، دست از کار بر نمیداره خیلی ناراحت می شد ..
ستاره تو اتاقش به خواب سنگینی فرو رفته بود، مادر سری به او زد و با دیدن او، دلش آروم شد ؛ با خودش فکر کرد شاید حرف های دیشب رو ستاره تاثیر داشته و امروز زودتر اومده خونه..
با این خیال ، بدون احساس خستگی به آشپزخونه رفت و آهسته مشغول جمع وجورکردن ریخت و پاش ستاره و شستن ظرف های کثیفی شد که روی کابینت آشپزخونه جا گذاشته بود !
آه از این دل ، آه ازین جام امید
عاقبت بشکست وکس رازش نخواند
ساعت 8 شب ، زنگ گوشی به صدا در اومد
ستاره: سلام مرجان ، چطوری؟
مرجان: خوبم ، تو چطوری؟ صدات خواب آلوده؟!
ستاره :آره… خسته بودم ، نفهمیدم کی خوابم برد ، چه خبر؟
مرجان : خبری نیست ،زنگ زدم ببینم چیکار میکنی ،برای چهار شنبه چی باید بیارم ؟
ستاره : هیچی ، اونجا همه چیز هست و تو فقط لباس و لوازم شخصی مورد نیازتو بیار
مرجان : تو چند بار رفتی اونجا؟
ستاره : سه چهار بار
با این گفتگوی تلفنی، مادر ستاره متوجه برنامه ریزی او برای سفر به شمال شد و بدون اینکه چیزی بگه برای لحظاتی با اندوه ، نگاهش به گوشه ای میخکوب شد…
چی می تونست بگه؟ چه کاری از دستش برمی اومد؟ زندگی بازی بی رحمی رو با او شروع کرده بودو نمی خواست روی خوش به او نشون بده…به ناگاه سوزشی در قلبش احساس کرد که تا عمق جانشو سوزوند…بدون توجه به درد به کارش ادامه داد….
در این حال ستاره وارد آشپزخونه شد و با نگاهی به غذاها و میوه ها با نیشخند گفت: باز کی دلش سوخته و پس مونده غذاهاشو بهت داده ؟
مادر: دخترم ! پس مونده نیست، منیر خانم همیشه سهم منو کنارمیذاره … همیشه علاوه بر دستمزدم ، خورد وخوراک هم برام میذاره
حالا بیا برات غذا رو گرم کنم ، خیلی خوشمزه شده ، قرمه سبزیش حسابی جا افتاده
ستاره : باشه بعدا میخورم الان باید برم چند تا زنگ به دوستام بزنم
مادر: میخوای دوباره بری شمال؟ مگه این مدیر تو زن و بچه نداره؟ چرا دست از سر تو بر نمیداره ؟
ستاره : باز که شروع کردی …دو روز سفر، که این حرفا رو نداره !
مادر: چه کنم، دست خودم نیست ، هی میخوام چیزی نگم ولی باز دلم طاقت نمیاره
یادت باشه ستاره! تو امروز را می بینی و من فردا را … دنیا همیشه با آدما مهربون نیست ، نمیشه بهش اعتماد کرد من نگران فردای توام
ستاره: بیخود نگرانی ….
به لب هایم مزن قفل خموشی
که در دل قصه ای ناگفته دارم
ز پایم باز کن بند گران را
کزین سودا دلی اشفته دارم
ساعت 5 صبح چهارشنبه ، ستاره ، وقتی میخواست از درمنزل خارج شه؛ مادرشو دید که تو درگاه در ایستاده…
مادر ستاره در حالیکه اشک تو چشماش جمع شده بود گفت : دخترم ! نمیشه از این سفر بگذری؟ من از دیشب چشم روی هم نذاشتم ، دلم شور میزنه
ستاره در حالیکه با عجله کفشاشو می پوشید دست دور گردن مادرش انداخت و گفت: خیالت راحت ، مواظب خودم هستم ، مشکلی پیش نمیاد، جمعه برمی گردم….و بسرعت از خانه خارج شد .
*********
همزبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشت بار خویش
بی گمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه آزار خویش
روزها گذشت، جمعه رسید ، مادر ستاره دستی به سر وگوش خونه کشید و بخاطر ستاره خورش قیمه بار گذاشت، ساعت به کندی جلو می رفت ؛ ساعت از 12 شب گذشت و ستاره نیومد؛ مادر نگران و دستپاچه به پونه دختر بزرگ ترش زنگ زد و گفت: ستاره هنوز نیومده ، تلفنشو هم جواب نمیده، دلم شور می زنه …
پونه : نگران نباش ، شاید جاده شلوغه و تو ترافیک موندند و به خاطر صدای بلند ضبط ، زنگ گوششی شو نمی شنوه، من الان زنگ می زنم ، بهت خبر میدم…
آن شب اما از ستاره هیچ خبری نشد!
*************************
کسی هرگز نمی داند
چه سازی می زند فردا
چه می دانی تو از امروز
چه می دانم من از فردا
پونه: الو ، سلام مامان ، خوبی؟ خواستم بگم ستاره بیمارستانه ، حالش خوبه، نگران نباش یک تصادف کوچیک کرده و فقط پای راستش کمی آسیب دیده….
مادر: وای ! خدا مرگم بده … تو رو خدا راست بگو ، بلایی که سرش نیومده؟
پونه: نه ، نه ! چیزی نشده یک خراش سطحیه ، حالش خوبه !
مادر: کدوم بیمارستانه ؟ تا نبینمش دلم آروم نمیشه
پونه : آخه واسه چی میخوای بیای؟ کاری از دستت برنمیاد… من و پیمان بالای سرش هستیم ، هر وقت مرخص شد خودمون میاریمش خونه
مادر : پس یک چیزی شده نمی خوای بمن بگی ، چرا راستشو نمی گی؟
********************
تو بیمارستان ، پونه و شوهرش در حال صحبت با حامد بودند ؛ حامد در حالیکه دستش باند پیچی بود با ناراحتی ازچگونگی اتفاقی که برای ستاره افتاده بود، می گفت و پونه با عصبانیت ضمن مقصر دانستن حامد، با او جر و بحث می کرد.
مادرستاره وقتی چشمش به پیمان ، دامادش افتاد گفت: پسرم چی شده ؟ چه اتفاقی افتاده؟ ستاره حالش خوبه؟
پیمان با ناراحتی گفت : مادرجون! دیشب هنگام برگشت از شمال، تصادف می کنند ؛ ستاره هم پاش شکسته و باید پلاتین بذارن
با این حرف ، دنیا بر سر مادر ستاره آوار شد ، چمشش سیاهی رفت و بر زمین افتاد
وقتی چشمشو باز کرد خودشو روی تخت بیمارستان دید …. پونه و پیمان بالای سرش بودند
مادر: ستاره حالش چطوره؟
پونه: حالش خوبه ؛ نگران نباش ، هنوز تو اتاق عمله ، تا یکی دو ساعت دیگه هوش میاد
**************
عمل ستاره چند ساعت طول کشید، بعد از اینکه هوش آمد به بخش منتقل شد
وقتی چشماشو باز کرد هنوز بدرستی نمی دونست چه اتفاقی براش افتاده…
سایه ی سنگین سکوت ؛ تاسف و اندوه نگاه ها ، جو سنگینی را بوجود آورده بود…
در نگاه اول ، ستاره چشم های اشکبار و غمگین مادرشو دید که بالای سرش ایستاده بود.
از نگاه دیگران می تونست بفهمه که عمل سختی را پشت سر گذاشته، در یک لحظه نگاهش به حامد افتاد که گوشه اتاق ایستاده بود و سرشو با شرمندگی پایین انداخته بود.
در یک لحظه تمام اتفاقات چند روز گذشته ، پیش چشمش مجسم شد ؛ بغضش شکست اما به محض گریه، دردی شدید تمام وجودشو فرا گرفت.سنگینی پاشو حس میکرد با صدایی بی رمق ، گفت : چه اتفاقی برام افتاده؟
پیمان جلو آمد و به آرامی ماجرا را برای ستاره تعریف کرد.
ستاره : آخه این بلا چرا باید سر من بیاد؟
در این حال ، پونه با عصبانیت گفت : خود کرده را تدبیر نیست، ، تو چوب ندونم کاری هاتو می خوری، برای اینکه هیچ وقت به حرف کسی گوش نمیدی… خودسری و یک دنده !
پیمان : لطفا ، پونه! الان وقت این حرفا نیست ، ستاره حالش خوب نیست و این بحث ها می تونه بر روند درمانش تاثیر منفی بذاره…
پونه با دلخوری گفت: از بس هیچی نگفتیم و جلوشو نگرفتیم این بلا سرش اومد ؛ اگر از اول نمی ذاشتیم هر کاری دلش می خواد بکنه به این روز نمی افتاد.
ستاره: بسه دیگه ! دست از سرم بردار؛ اصلا نمی خوام هیچی بشنوم…
پونه :من که می دونم تو هیچ وقت آدم نمیشی ، اگرم چیزی می گم بخاطر مادرمونه که از دست تو دلش خونه ، وگرنه تو لیاقت همونایی داری که باهاشون می گردی و این بلا ها رو سرت میارن و بعد رو کرد به حامد و با غضب به او نگاه کرد .
در این بین ، حامد که اوضاع را مناسب نمی دید بسرعت از اتاق خارج شد و پونه هم بدنبالش راه افتاد
جر و بحث آن دو با تذکرات پرستارها و وساطت علی ، ظاهرا خاتمه یافت …
سه ماه بعد
هزینه های سنگین درمانی ، رفت وآمد به بیمارستان، زندگی تمام افراد خانواده راتحت تاثیر قرار داده و هر روز هزینه دیگری به مخارج درمانی اضافه می شد؛ این در حالی بود که حامد از پرداخت هزینه های اضافه بر عمل خودداری می کرد وضمن بی گناه جلوه دادن ، خودرا هر روز بیشتر از این واقعه تلخ کنار می کشید؛ دیدن چهره واقعی حامد برای ستاره بسیار دردناک بود.
ستاره هر روز بیشتر پی رذالت وپستی حامد می برد و نمی تونست باور کنه که حامد، همان عاشق دیروزی با آن کلمات عاشقانه ، نقاب از چهره ی پلید انداخته است و بدون توجه به سرنوشت او، فقط نگران خود و خانواده اش است .
حامد همه تقصیر ها را به گردن ستاره می انداخت هر روز بیشتر از او فاصله می گرفت ، با طرح شکایت از حامد، فصل جدیدی در زندگی ستاره باز شد.
یاس و افسردگی ، از ستاره دختری غمگین و منزوی ساخت.
روزهای سخت زندگی ستاره آغاز شده بود ، کارو موقعیت اجتماعی ش از دست داد و خانه نشین شد.
مادر اما با زخم عمیقی که به جانش نشسته بود لحظه ای ستاره را تنها نمی گذاشت و به تیمار او می پرداخت…
تحمل کار طاقت فرسا در خانه های مردم ، برایش راحت تر از دیدن درد و رنج ستاره بود …
با گذشت روزها ستاره بهتر شد وگچ پاشو باز کرد وکم کم شروع به راه رفتن کرد، مادر مثل کودکی نوپا ازستاره مراقبت می کرد وهمپای او قدم برمی داشت ، روزهای شیرینی که برای هردو معنی واقعی عشق را ترسیم می کرد …اما قلم زمانه در حال نگارش واقعه تلخ دیگری بود
در یک روز سرد زمستانی ، وقتی مادر ستاره برای نظافت خانه های مردم ، از خانه خارج شد ، با سکته ناگهانی، در خیابان نقش بر زمین شد و قلب مهربونش برای همیشه از کار افتاد.
مرگ مادر ، چون پتکی بر سر ستاره فرود آمد و تنها روزنه روشن وجودش را خاموش کرد …
بعد تو با همه ی ثانیه ها در گیرم
خبرت را فقط از فاصله ها می گیرم
بسکه چشمان سیاهم به رهت گشت سپید
من دگر از همه ی بدرقه هایت سیرم
جاده پر پیچ ترین عامل دلتنگی هاست
من که از جاده و پیچ وخمش دلگیرم
بعد تو دامن این خاک وگرفتاری دل
وای اگر وا کنم از دامن دل زنجیرم
یا که در حسرت آن خاطره ها می پوسم
یا که در پشت همین فاصله ها می میرم

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید