به نظر مي¬رسد يکي از مهم¬ترين مسائل جامعه ايران مساله ازدواج جوانان و چگونگي زندگي دختران و پسران با يکديگر است. هر چند در زمينه زندگي مشترک، ما داراي فرهنگ غني و با سابقه¬اي هستيم اما با اين اوصاف نابهنجاري¬هايي در روابط ميان زن و شوهرها شامل خشونت¬هاي کلامي، فيزيکي و عدم تفاهم و درک متقابل که بعضا به طلاق نيز منجر مي¬شود ديده مي¬شود. در خصوص مسائل ازدواج، تفاهم و آسيب¬هاي خانواده گفتوگويي با دکتر شاملو استاد روان¬شناس ايراني مقيم سوئد انجام داده¬ايم که در ادامه مي¬خوانيد. جامعه ايران به کدام سمت رفته است؟ به نظر مي¬رسد روابط ميان زن و مرد دچار يک آسيب اجتماعي شده است. با نگاهي به جامعه متوجه مي¬شويم که سطح طلاق و رفتارهاي پرخاشگرانه بالا رفته است. علت اين آسيب¬ها در چيست؟ من فکر مي¬کنم جامعه ايران داراي مشکلات زيادي است از جمله اينکه مردم در زمان ازدواج بسيار عجولانه تصميم مي¬گيرند و هم اينکه دانش و ابزاري براي سنجش ندارند که مثلا چگونه مي¬توانيم مرد يا زني را که ميخواهيم با وي زندگي کنيم ، بهتر بشناسيم. بيشتر ما براي فرار از واقعيت، براي فرار از خانواده و مشکلات تن به ازدواج مي¬دهيم و مشکل بزرگتر جامعه ايران اين است که ازدواج براي بسياري از مردم يک هدف شده است و جالب اينکه وقتي که هدف مي¬شود، مشکلات خيلي زيادي حتي قبل از ازدواج براي آنها به وجود مي¬آيد. شما ميبينيد که در جامعه ما دختر و پسر قبل از اين که به زير يک سقف بروند امکان اين را ندارند که آزادانه با يکديگر به گفت¬و¬گو بپردازند و بايستي تحت کنترل پدر و مادرها باشند، که اين گونه ارتباطات مشکلات زيادي به همراه داشته است. از سوي ديگر اگر اين مساله را در کشورهاي ديگر مورد بررسي قرار دهيم متوجه مي¬شويم با اين که روابط آنها آزادتر است، اما اين به معناي بي¬قانوني نيست؛ به آن صورتي که در ميان عموم مردم فهميده مي¬شود، چون بسياري از مردم ايران فکر مي¬کنند که غربي¬ها بسيار در روابط¬شان بي¬بندوبار هستند، در حالي که چنين نيست. شما معتقد هستيد که اگر ما در جامعه سطح روابط دختر و پسر را بالا ببريم آسيب¬هاي اجتماعي کاهش پيدا مي¬کند؟ نه، کم نمي¬شود؛ ولي شکل، ريشه¬ها و علائم آنها فرق خواهد کرد. در حال حاضر دختر و پسري که نمي¬توانند با هم بيرون بروند و با هم آزادانه گفت¬و¬گو کنند تا همديگر را بهتر بشناسند، طبيعتا تصميماتي مي¬گيرند که عاقلانه نيست. يعني اگر شما ازدواج¬هاي ايران را مشاهده کنيد فردي که سن او زير 25 سال است اصلا نبايد ازدواج کند چون که هنوز به آن سطح بلوغ و آگاهي نرسيده است، اما اصرار بر اين کار دارد. يا بالعکس شما امروز مي¬بينيد که سن ازدواج نسبت به 20 سال قبل بسيار بالا رفته است و تقريبا سن ازدواج در ايران 30 تا 35 سال شده است، در صورتي که قبلا اصلا به اين صورت نبود. ما 10 خطاي نگرشي در جامعه امروزي¬مان داريم که خيلي با فرهنگ ما عجين شده است. اين 10 خطا مانع از اين مي¬شود که اجازه دهيم دخترها و پسرها به راحتي با يکديگر گفت¬و¬گو کنند، تا بتوانند به اندازه کافي همديگر را بشناسند. چون اصلا دوست داشتن نتيجه شناخت است. انسان اگر کسي را نشناسد نمي¬تواند بگويد که من او را دوست دارم. بارها پيش آمده است که دختر و پسر جوان بعد از يک ماه آشنايي با يکديگر تصميم به ازدواج مي¬گيرند و اين براي جامعه ما بسيار گران تمام مي¬شود و نهايتا طلاق پايان کارشان خواهد بود. |
ممکن است به برخي از اين خطاها اشاره نماييد؟ يکي از خطاهاي نگرشي در فرهنگ ما اين است که مردم بسيار به حرف ديگران اهميت مي¬دهند. ما مردمي هستيم متاثر از بايدها و نبايدها. ما بيشتر انسان¬هايي مهرطلب هستيم در حالي که فکر مي¬کنيم بسيار مهربانيم. ما انسان¬هايي هستيم که خيلي زود به سمت حق به جانب بودن مي¬رويم، بدين صورت که ديگران حق ندارند و من حق دارم. ما ياد گرفتهايم که يا رومي روم باشيم يا زنگي زنگ. يعني تعادل، جايي در جامعه ما ندارد و در رفتار ما هميشه افراط و تفريط وجود دارد. ما بايد به سمتي برويم که خودمان باشيم و به ساز ديگران توجه نکنيم. اخيرا در مصاحبه با يکي از روشنفکران در مورد آسيب¬هاي اجتماعي گفته شد که بالارفتن آمار طلاق در جامعه ايران نشان¬دهندهي بحران نيست و اگر از زاويه¬اي ديگر به اين قضيه نگاه کنيم نشان¬دهندهي رشد است. چون در يک جامعه سنتي مردم با هم زندگي مي¬کردند و اگر مشکلي هم داشتند به خاطر حفظ آبرو همديگر را تحمل مي¬کردند و اين يعني مصداق جمله «سوختن و ساختن» بود. ولي در حال حاضر که جامعه ما در حال پوست انداختن و مدرن شدن است، افراد وقتي احساس مي¬کنند که نمي¬توانند با يکديگر زندگي کنند مي¬خواهند انتخاب¬هاي ديگر را تجربه کنند. در اين مورد نظرتان چيست؟ من خودم شخصا جزء آن گروهي هستم که معتقدم بالارفتن آمار طلاق در يک جامعه نشان¬دهنده رشد آن جامعه است نه عقب¬گرد آن. نتيجه¬گيري آن اين است که يک زن در جامعه امروزي نسبت به گذشته امکانات بيشتري دارد، هم تحصيل¬ مي¬کند و هم کار مي¬کند و اينکه مي¬تواند ديگري را انتخاب کند و يا از شرايط زندگي خود ناراضي است و مي¬خواهد شرايط را تغيير دهد، اين رويکرد خيلي مثبت است. متاسفانه در جامعه امروزي ما مردها نسبت به زن¬ها عقب مانده¬اند. زن¬ها نسبت به مردها حرکت رو به جلويي دارند و اين مردها هستند که نميتوانند اين تغيير و رشد زن¬ها را ببينند. الان در بسياري از کلاس¬هاي دانشگاه نسبت دخترها بيشتر از پسرهاست و من فکر مي¬کنم اين مي¬تواند مشکل¬ساز باشد. بدين صورت که پسرها پس از اخذ ديپلم به سراغ کار مي¬روند و دخترها به سمت تحصيل در دانشگاه. نتيجه اين مي¬شود که در زمان ازدواج يک دختر تحصيل¬کرده با يک پسر ديپلمه ازدواج مي¬کند و بعد مشکلات آغاز مي¬شود. البته ما نبايد به صرف اينکه مي¬خواهيم پسرها به دخترها برسند، راه را براي دختران کشورمان تنگ کنيم. مثلا بگوييم درصد پذيرش آنها نسبت به آقايان کم شود. اما من هم با شما هم عقيده هستم که عدم تعادل در ميزان تحصيلات، اختلافات فرهنگي و فکري معضلات فراواني را ميان زوج¬ها پديد مي¬آورد. لذا بهتر است شرايطي را ايجاد کنيم که هم زنان و هم مردان ما امکان ادامه تحصيل داشته باشند و انتخاب زوج¬ها بر اساس آگاهي، تفکر و منطق قوي¬تري صورت گيرد. آقاي دکتر شما سال¬هاست که در خارج از کشور زندگي مي¬کنيد، آيا در همان سوئد آمار ازدواج يا تمايل به آن پايين است؟ همان طور که مي¬دانيد کشور سوئد يکي از کشورهاي آزاد جهان محسوب مي¬شود؛ اما با اين اوصاف کيفيت ازدواج در آنجا پايين نيامده است. حتي آمارها نشان مي¬دهد که جوانان سوئدي بين سنين 17 تا 25 سال تمايل دارند که ازدواج کنند، نه اينکه با هم زندگي کنند. البته يک نوع ازدواج در آن کشور وجود دارد که مزاياي ازدواج سنتي رايج را ندارد. مردم در سوئد ازدواج مي¬کنند و ثبت قانوني هم مي¬کنند ولي ما چون اطلاعات کافي نداريم فکر مي¬کنيم که آنها همين طور بدون هيچ قانوني اين کار را مي¬کنند. در صورتي که اصلا اين طور نيست. آمار ازدواج در سوئد نسبت به يک دهه قبل بالا رفته و در مقابل آمار طلاق هم بالا رفته است. ولي اين طور نيست که مردم چون طلاق مي¬گيرند ديگر ازدواج نکنند، اتفاقا ازدواج دوم خيلي در اين جامعه شايع است. اما نبايد تصور کنيم که آنها بدون هيچ ضابطه¬اي با هم زندگي مي¬کنند. غرب هم براي ازدواج خود داراي ضابطه و قانون است. |
يعني شما معتقديد که هيچ هرج و مرجي در روابط زن و مرد در غرب ديده نمي¬شود، بدين صورت که يک زن يا مرد بعد از ازدواج در صورت نداشتن تفاهم مي¬توانند به راحتي از يکديگر جدا شوند؟ نه اصلا اين طور نيست. متاسفانه در ايران اطلاعات¬ ما بسيار سطحي است. شما اگر به اينترنت مراجعه کنيد مشاهده مي¬کنيد که اطلاعات زيادي در آنجا يافت مي¬شود ولي کمتر با تجزيه و تحليل موارد اشاره شده مواجه مي¬شويد و اطلاعات دقيق نيست. چون هر کس هر چه دلش مي¬خواهد مي¬تواند در اينترنت بنويسد. همين مساله باعث شده اطلاعات ما از غربي¬ها سطحي و اينترنتي باشد. شايد باور نکنيد در کشور سوئد ساليانه 600 تا 500 زن به علت خيانت به همسرشان کشته مي¬شوند. مرداني که به اين زن نزديک هستند مانند پدر، برادر، پسر و همسرش اين زن خيانتکار را مي¬کشند و اين طور نيست که اين امر فقط در جامعه ما اتفاق بيافتد. هيچ مردي اجازه نمي¬دهد که مرد ديگري با همسرش رابطه داشته باشد. در سوئد هم مردم از خيانت متنفر هستند و فرهنگ جامعه آن را پس مي¬زند. به نظر شما در مقام مقايسه چه تفاوت¬هايي بين ازدواج¬هاي جامعه ما و جوامع اروپايي وجود دارد؟ چون در جامعه ما ازدواج يک حقيقت است ما هر کاري انجام مي¬دهيم که به اين حقيقت برسيم. اما در عمل به جاي اينکه با عقل¬ تصميم به ازدواج بگيريم با احساس¬ اين تصميم را مي¬گيريم. البته اين درست است که وقتي با کسي آشنا مي¬شويم از طريق احساس و عاطفه¬ي خود ارتباط برقرار مي¬کنيم، ولي زماني که مي¬خواهيم با کسي ازدواج کنيم بايد با عقلمان تصميم بگيريم. ولي ما در ايران با همان احساس و عاطفه تصميم مي¬گيريم و به همين دليل است که اکثر ازدواج¬هاي کشور ما در همان هفته¬هاي آخر نزديک به ازدواج يا هفته¬هاي اول بعد از ازدواج به اختلاف کشيده مي¬شود و در نهايت منجر به طلاق مي¬شود. در صورتي که در اروپا اصلا بدين صورت نيست. زن و مردي که مي¬خواهند با هم ازدواج کنند اختلافاتشان را با يکديگر حل کرده¬اند و اجازه نمي¬دهند که خانوادههاي طرفين در زندگي آنها دخالت کنند و اين جزء همان خطاهاي ده¬گانه است که در کشور ما وجود دارد. پس با اين تفاسير در غرب هر کسي موظف است زندگي خودش را بسازد با اراده¬ي خودش، در واقع قدرت تصميم¬گيري با آن زن و مردي است که مي¬خواهند با هم زندگي کنند؟ وقتي که نهاد خانواده را تعريف مي¬کنيم بدين صورت است که هسته خانواده تشکيل مي¬شود از دو نفر، بعد ميشود سه نفر يعني پدر و مادر و فرزند يا فرزندان. ولي در جامعه ما حدود 192 نفر ديگر هم هستند که در خانواده دخالت مي¬کنند مانند خاله، عمه، عمو. ولي در اروپا فقط همين 3 نفر هستند و ديگران حق دخالت ندارند. به همين دليل وقتي که مي¬خواهند از يکديگر جدا شوند بر سر اختلافات منطقي اين کار را مي¬کنند نه بر اساس حرف يا دخالت ديگران. |
با توجه به اينکه شما يک پزشک روان¬شناس هستيد فکر مي¬کنيد آسيب¬هاي روحي و رواني که در جامعه ما وجود دارد تا چه حد در بحران اين رابطه موثر است؟ وقتي که ازدواج هدف مي¬شود دختران و پسران، به ويژه دختران براي زندگي آينده خود ايده¬آل¬هايي را در ذهن خود طراحي مي¬کنند و خود را ملزم به رسيدن به آن مي¬کنند؛ ولي چون اين ازدواج بر اساس مبناهايي صحيح از شناخت و اطلاعات کافي نبوده است خيلي زود اين ايده¬آل¬ها مي شکند و اين شکستن تمام زندگي آنها را تحت تاثير قرار مي¬دهد و باعث مي¬شود روابط¬شان با همسر و خانوادهشان تيره شود. متاسفانه خانواده¬هاي ايراني قبل از آنکه بتوانند يک شناخت کافي از يکديگر پيدا کنند، بچه¬دار مي¬شوند و بعد از تولد بچه، اين اختلافات بيشتر مي¬شود. ما براي حل بحران طلاق در جامعه، بايد به حل مساله رابطه و بعد بهينه¬سازي ساختار ازدواج بپردازيم. امروز در سطح کلان با مساله ازدواج¬هاي ناموفق مواجه هستيم. به نظر من تسهيل کردن شرايط اوليه و مادي ازدواج براي يک زندگي کافي نيست. وقتي در شهر تهران آمار طلاق 27 درصد است نشان¬دهنده اين است که ما در مورد فلسفه و فرهنگ زندگي مشترک خوب کار نکرديم. ما عموما براي گرفتن گواهينامه رانندگي، همه را ملزم مي¬کنيم که حداقل 20 تا 30 جلسه دو ساعتي به طور عملي با يک مربي کار کنند و براي آيين¬نامه و قوانين راهنمايي و رانندگي هم امتحان کتبي مي¬گيريم. اما براي ازدواج واقعا چه اقداماتي انجام مي¬دهيم؟ در سوئد مرتبا کانال¬هاي تلويزيوني در اين مورد ميزگرد، برنامه¬هاي مفرح و جذاب تشکيل مي¬دهند و سمينار و کنفرانس¬هاي بين¬المللي برگزار مي¬کنند و بچه¬ها را هر روز بيشتر و بيشتر با روش رسيدن به يک زندگي موفق آشنا مي¬کنند. اما ما در اين زمينه بسيار ضعيف عمل مي¬کنيم. آيا شما اعتقاد داريد براي حل مسائل ازدواج در جامعه ايران بايد به مسائل فرهنگي توجه نمود؟ هميشه گذار از يک جامعه سنتي به يک جامعه مدرن داراي پيامدها و تبعات بسياري است. پيامدهايي که گاهي اوقات با نابهنجاري¬هاي اجتماعي نيز روبرو مي¬شود. امروز نهاد خانواده در جامعه ايران بسيار متحول شده است و تفاوت¬هاي فرهنگي بسياري بين اقشار جامعه به وجود آمده، حال طبيعي ا¬ست که در چنين فضايي اگر آگاهي و دانش وجود نداشته باشد بحران¬ها و آسيب¬ها بيشتر شود. فقر فرهنگي يکي از عواملي است که امروز خانواده¬ها را تهديد مي¬کند. فقر فرهنگي يعني آگاهي نداشتن از قوانين و حقوق رايج در جامعه، ارزش¬ها و هنجارهاي متنوع فرهنگي و عدم اطلاع از تحولات دنياي امروز که مي¬تواند آسيب¬هاي فراواني را به خانواده¬هاي ايراني وارد نمايد. هنوز در جامعه ما خشونت در خانواده¬ها وجود دارد، ازدواج¬هاي اجباري به وفور ديده مي¬شود و خودسوزي¬ها و خودکشي¬هاي ناشي از اين نوع ازدواج¬ها قابل لمس و مشاهده است. لذا من فکر مي¬کنم بايد تا حد امکان سطح آگاهي¬هاي فکري و فرهنگي جامعه را ارتقا داد و جوانان را براي زندگي بهتر تربيت نمود. |