صفحه اصلی / 275 / جهان‌ بینی مولانا از عشق شروع می‌شود
جهان بینی مولانا از عشق
جهان بینی مولانا از عشق

جهان‌ بینی مولانا از عشق شروع می‌شود

مولانا شاعر فرا ملی است که با اشعار و اندیشه‌های عارفانه و  بشردوستانه‌اش در سراسر جهان جایگاه ویژه‌ای دارد که با گذشت بیش از هشتصد سال از زایش تفکراتش، همچنان کلامش نقل مجالس، محافل و مباحث آموزشی است. از زمانی که خود را شناختم هنر و ادبیات ایران حکم جانم را ایفاء می‌کند.

ایران یک وسعت بی‌نهایت است از اشعاری که در طول تاریخ آگاهی‌های انسان‌هایی را که به بالاترین درجه‌ی خودشناسی و جهان‌ بینی رسیده‌اند را، در خود جای داده‌است.‌

اشعاری که چشم عقلمان و گوش جانمان را روشنی بخشیده، اشعاری که در اوج بصیرت کلامی از جفاهای بسیار گذشته و بر تاریخ سوار شده و تاخته و تاخته‌، تا بتواند اندیشه‌های ناب را رقم بزند.

در میان این سرآمدان پارسی‌گو نام مولانا در وادی عرفان از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است. پیرامون وسعت بخشیدن به نگاه ژرف‌تر به وادی عرفان و شناخت سیر و سلوک مولانا و خودشناسی و جهان‌ بینی مولانا مهمان واژه‌های رسای دکتر حبیب نبوی؛ استاد دانشگاه و مولانا پژوه می‌شویم تا از وسعت بی‌نهایت تفکرات و اندیشه‌های ناب این عارف بزرگ بهره‌مند شویم.

جناب دکتر درخصوص زندگی مولانا و چگونگی ورود ایشان به وادی خودشناسی وجهان‌بینی بگویید؟

مولانا انسان اهل دغدغه‌ای بود. در میان اهل مدرسه و در بین طلاب آن زمان امتیازی داشت و آن دنبال‌کردن دغدغه‌هایش بود. غالباً در مدرسه یک دغدغه‌ی پیشینی را با خودشان می‌آوردند که آن را اشباع کنند و یا خود را می‌سپردند به دست یک فضای حاکم پُر و جامع که تمام احساساتشان در آن جامعیت غرق شود. درست مثل یک ماهی، که خود را به دریا می‌سپرد. گویا مدرسه، دریایی است؛ و بعضی از شاگردان، بی‌اراده خود را به‌مانند ماهی کوچکی به امواج درون دریا می‌سپرند. مولانا برخلاف آنها، همواره درگیر پرسش و دغدغه‌هایی بود، پرسش داشتن و دغدغه داشتن حکایت از یک “خود” داشتن است. خودی که از خود، “بی‌خود” نمی‌شود، خود را گم نمی‌کند و یک امتیاز و انحصاری دارد که ممتاز از دیگران می‌شود.

اکثریت جامعه این “خود” را به‌صورت خیلی ضعیف دارند، بعضی‌ها اصلا این “خود” را گم می‌کنند و خود را می‌سپارند به جبرها و حکم‌های جامعی که برای همه شئون زندگی شامل می‌شوند.

اگر متدین هستند نمی‌دانند چرا؟ غالبا انسان‌ها به‌خصوص در فضاهای مذهبی، “فردیت” خود را گم می‌کنند. غالبا در یک جبر حاکم و جامع “خود” را گم می‌کنند و خود را به آن جبر می‌سپارند. اما در مولانا این تفاوت و دنبال پرسش و پاسخ جستن، از کودکی وجود داشت.

می‌گویند زمانی که مولانا سیزده ساله بود، در سفری که همراه پدرش از بلخ به نیشابور داشت؛ با عطار مواجه می‌شود. عطار یکی از کتاب‌های گرانبهایش را – کتاب الهی‌نامه یا مصیبت‌نامه که با خط خودش نوشته و آن را به سختی تهیه کرده بود – به آن نوجوان سیزده ساله می‌دهد – یعنی در او امتیازی می‌بیند، که او را صاحب یک خلاقیت و فردیتی می‌بیند که صلاحیت دارد یکی از نسخه‌های دست‌نوشته‌اش را داشته‌باشد –  به پدر مولانا می‌گوید: زود می‌بینم که این پسر، آتش به دل سوختگان این جهان بزند، چرا؟ چون در او یک دغدغه‌ی فردی می‌بیند.

 او را صاحب یک تفحص، روح جستجوگر و بی‌قرار می‌بیند که صاحب یک مکتب فکری جدی است؛ که برای عطار مشخص است. مولانا با این روح پرسشگر وارد مدرسه می‌شود، خود را به اقتضای مدرسه نمی‌سپرد. در مدرسه، چشم، گوش و حسش کار می‌کند تا خود را از میان این دغدغه‌ها پیدا کند.

شمس تبریزی چه تاثیری بر زندگی مولانا داشت؟

شانزده سال قبل از اینکه شمس و مولانا در قونیه با هم ملاقات کنند، در “شام” زمانی که مولانا درس می‌خواند، شمس، مولانا را دیده بود که با طلاب مدرسه بحث می‌کرد. شمس سخنی از او می‌شنود که متوجه می‌شود این سخن “خود این آدم” است. مولانا به هم‌شاگردی‌های خودش می‌گوید: این انگور را نگاه کنید، در یک خوشه چقدر دانه‌های انگور وجود دارد؟ چهل دانه در یک خوشه انگور شما می‌بینید. اما اگر آن را بفشارید و آبش را در یک ظرف بریزید کل این چهل دانه می‌شود “یک”.

او با این مثال می‌خواهد به شاگردان بفهماند که، همه‌ی ما انسان‌ها چه زن، و چه مرد «یکی» هستیم.

شمس این سخن را از مولانا می‌شنود و تحت‌تاثیر این حرف، مدت‌ها به این فکر می‌کرد که در مولانا یک فردیت خاص – که او را از دیگران ممتاز می‌کند –  وجود دارد. تا اینکه بعد از شانزده سال او را امام‌جماعت شهر قونیه می‌بیند. البته مولانا او را به یاد ندارد؛ اما او مولانا را می‌شناسد.

شمس سخنانی را با مولانا مطرح می‌کند که با فردیت مولانا، تناسبی دارد. ابتدا می‌پرسد: بایزید بالاتر است یا محمد؟ شمس، پیش از این، سوال را از کسی نپرسیده بود؛ اما از مولانا – که سال‌ها قبل، شعور او را سنجیده –  می‌پرسد. مولانا پاسخ می‌دهد: بایزید انسان بزرگی است.، اما محمد، خاتم پیامبران است یعنی دارای رتبه‌ای است که آخرین فهم‌ها را برای بشر آورد، ولی بایزید، یک عارف است.

مولانا دارای شخصیتی است با این دغدغه که نسبت به آیین‌، کیش و آنچه در عالم معنویت وجود دارد؛ نقادانه نگاه می‌کند. او مذهب را نقد می‌کند در حالی‌که نقد مذهب، آسان نیست. نقد اعتقادات مردم با دغدغه‌های فردی امری دشوار و پرمخاطره است. بنابراین برای آنکه راحت دغدغه‌های خود را نسبت به آیین مطرح کند راه قلندران را در پیش می‌گیرد. اما نه به شیوه‌ی قلندرانی نظیر؛ بایزید، شیخ ابوالحسن خرقانی، شیخ ابو سعید و حلاج.

نه! او همه‌ی این‌ها را به نیکی یاد می‌کند و از همه‌ی آنها بهره می‌گیرد، اما هیچ‌گاه شیوه و سیره‎ی خود را از سبک و سیاق متعارف مدرسه آنچنان جدا نمی‌کند که مورد انتقاد قرار گیرد، یعنی دارای آن هوشیاری است که قلندری او زیر سوال نرود.

منظور از قلندری در وادی جهان‌ بینی و عرفان چیست؟

قلندران کسانی هستند که از قرائت رسمی اعتقادات، ارضا نمی‌شوند و آن را کافی نمی‌دانند. یعنی قلندران مذهب رسمی، دین رسمی که شریعت و طریقت مشخصی دارد، را کافی نمی‌دانند. احساس می‌کنند که آدم‌ها اسیر این قائده‌ها شده‌اند.

می‌خواهند حرفی بزنند اما این قائده و اجزاء به آنها اجازه نمی‌دهد و اگر جدای از این‌ها حرفی بزنند؛ فتوای فقیهان، جلوی آنها را می‌گیرد. مثل بایزید که بالای دار می‌رود. حافظ هم در این بیت، علت به دار کشیدن حلاج را بیان اسرار “مگو” اعلام می‌کند.

گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند

جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

اما مولانا بسیار هوشمندانه و زیرکانه شیوه‌ی قلندری را طوری پیش برد که هیچ‌کس مولانا را از “ملا بودن” عزل نکرد، هنوز هم می‌گویند “ملای رومی”، یعنی “ملاهایی” که در مدارس پرورش پیدا کردند.

وقتی می‌خواهند از جلال‌الدین حرفی بزنند می‌گویند: “ملای رومی”، مولانا هیچ وقت تکفیر نشد و این نشان می‌دهد که بسیار هوشمندانه قلندری می‌کرد.

دامنه‌ی قرائت را درحوزه‌ی دین، آیین و کیش مطرح کرد اما در قالب داستان‌ها شاید برای برخی ناشایست به‌نظر برسد و یا سوال باشد که مولانای فقیه شهر، چرا باید در مورد شیر و روباه، داستان بگوید؟

با وجودی که شعر، پایگاه مقبولی در مدرسه ندارد، چرا مولانا به شعر گروید؟ در آن زمان شاعران، نوعی انسان‌های بیکار بودند که دنبال شعر می‌رفتند. این کار با منزلت یک فقیه سازگار نبود. اما مولانا، مثنوی را به‌صورت داستان نوشت. چرا؟ چون همانطور که در مثنوی گفت:

بشنوید ‌ای دوستان، این داستان

خود حقیقت نـقد حال ماست آن

می‌گوید: من خودم را در این داستان معرفی کردم. بنابراین یک انسان‌شناسی و خودشناسی عمیقی در این داستان وجود دارد. یک جامعه‌شناسی و نوعی رفتارشناسی عمیق که بسیاری از مسائل در مورد انسان‌های آن روزگار را با دقت پرداخته‌است.

می‌توان مولانا را در زمره‌ی روانشناسان پیش از “فروید” و “یونگ” دانست. نمی‌دانم فروید و یونگ با مولانا اصلاً آشنا بودند یا نه، ولی مولانا گویا با فروید آشنا بود! یک جا فروید را نقد می‌کند. کدام فروید؟ فرویدی که چند قرن بعد از مولانا متولد شد. مولوی پیشاپیش “خواب” را که بعدها در نظر یونگ و فروید، انعکاسی از زندگی جاری است و شکل روانی ساده‌ای دارد را نقد می‌کند و می‌گوید: ‌ای کسی که می‌گویی “خواب” انعکاس تجربه‌های روز ما است – در دفتر چهارم یک سطری دارد در مورد خواب – “خواب” تابع تجربیات گذشته ما نیست، یک قسمت  – یعنی سطح حداقلی خواب –  “تابع روزمرگی‌های ماست” که با آن مواجهیم. او اعلام می‌کند که؛ خواب، تاثیری از آن رفتارها دارد؛ اما “خواب” ما را می‌برد به “عالمی” که با آن هرگز آشنا نبوده‌ایم. گویا مولانا با این گونه اندیشه‌ها در مورد خواب، در زمان خود مواجهه بود.

مولانا کسی است که در روانشناسی – به مفهوم امروزی – صاحب پایگاه و صلاحیت است؛ یا راجع به کمپلکس‌های روانی سخن می‌گوید:

روی در انکار حافظ برده‌ای       نام تهدیدات نفسش کرده ای

تهدیدات نفس یا همان کمپلکس‌های روانی، یعنی یک‌سری کارها و واکنش‌هایی در ما اتفاق می‌افتد که این واکنش‌ها از علت‌هایی سرچشمه می‌گیرد که یونگ و فروید به آنها اشاره کرده‌اند. ولی مولانا می‌گوید: ما یک حافظه‌ای درون خودمان داریم که این‌ها فطری، جبلی و ذاتی هستند. واکنشی نیستند، همه چیز واکنشی نیست. ما خیزش‌هایی داریم و چشمه‌هایی داریم که این چشمه‌ها از فطرت می‌جوشند، ولی تو همه‌ی اینها را “واکنش رفتارها” می‌بینی. فکر می‌کنی که انسان‌ها هر کاری که می‌کنند؛ در قالب این واکنش هست. حتی نبوغ را نوعی “واکنش”، تعبیر می‌کند. اما این‌ها به‌صورت ذاتی در فکرت آفرینش وجود دارد.

مولانا، گویا اندیشه‌های فرویدی را پیشاپیش می‌دید و یا اینکه در آن زمان زمزمه‌هایی از رفتارشناسی بود که مولانا به آنها می‌پرداخت.

کس زیر دم خر، کاهی نهد               خر نداند درک آن، بر می‌جهد

کودکان در آن زمان هنگام بازی، حیوان آزاری می‌کردند و نمی‌دانستند که اینکار بد است و بد بودن برخی کارها باید آموزش داده می‌شد. زیر دم خر، توپی از خار می‌گذاشتند؛ خر هم نمی‌دانست و جفتک می‌انداخت و دمش را فشار می‌داد.

مولانا می‌آید و رفتارشناسی و آموزش را با یک شیوه‌ی ملموس تعریف می‌کند. این نمونه‌ها نشان می‌دهد مولانا، انسان پُر دغدغه‌ای بود‌، مولانا بسیار مردم‌گرا و شیوه‌ی قلندری را در پیش گرفت.

ساختار تفکری مولانا بر پله‌ی عشق بود؛ و عرفانی را هم که بنا گذاشت بر پله‌ی عشق بود، انسانی که در مسیر تفکرات مولانا قدم برمی‌دارد به خودشناسی عمیقی می‌رسد و بعد به سمت جهان‌ بینی می‌رود‌، یعنی زمانی که ما آثار مولانا را می‌خوانیم به نوعی شناخت هستی و شناخت موقعیت خویشتن در هستی دست پیدا می‌کنیم، تفاوت این نوع جهان‌ بینی چیست؟

همانطور که فرمودید عرفانش بر پله‌ی عشق هست‌، او متوجه شد که عشق پایگاهی است که انسان با “خود”، عریان می‌شود. در عشق، “نخوت” بر انسان پایه نمی‌نهد. مولانا در دفتر اول می‌فرماید:

شاد باش ‌ای عشق خوش سودای ما              زین طبیب جمله علت‌های ما

‌ای دوای نخوت و ناموس ما               ‌ای تو افلاطون و جالینوس ما

عشق را دوای نخوت و ناموس می‌داند‌. ناموس یعنی آوازه‌، شهرت، عشق بحث یکی بودن انسان‌ها را مطرح می‌کند. او قالب‌های تئوریک انسان‌ها را که شامل؛ نژاد، دین، مرز و … هست را به هم می‌ریزد. یعنی، نخوت را بهم می‌ریزد. زیست موضع‌های سخت انسان را که آن آدم در آن موضع‌ها سنگر گرفته را فرو می‌پاشد و با عشق درمانگری می‌کند.

انسان عاشق طبیب است، طبیب “شهرت”، یعنی “شهرت” یک بیماری است. چرا بیماری است؟ چون مورد پسند بودن از طرف مقابل، نباید برای من مهم باشد. عشق دارویی است که من را به “خودم” تبدیل می‌کند.

تا انسان “خودش” نباشد؛ جهان‌ بینی پیدا نمی‌کند. انسان ابتدا باید به “عریان خودش” برسد و “عشق” عهده‌دار چنین مهمی است. مولانا متوجه شد که عشق، انسان را از ملاحظه‌کاری بسیاری که ناموس و نخوت، نماد آنهاست آزاد می‌کند. انسان، زمانی که آزاد شد از انواع تسلط‌ها، به “جهان‌ بینی عمیقی” می‌رسد.

مولانا صاحب یک جهان‌ ینی است. جهان‌ بینی‌ مولانا از پایگاه عشق شروع می‌شود. هرچه می‌بیند برای او تجربه‌ای فردی است. فهمیدن برای مولانا اولویت داشت. مولانا فهم‌گراست. یک هرمونتیکس است و در فهم خودش “انصاف” را مبنا قرار می‌دهد. تمام مؤلفه‌های فهم را در کمال “انصاف” بکار می‌برد.

 عرفانش مبتنی است بر پله‌ی عشق چون او را “فرد” می‌کند و جهان‌ بینی‌ مولانا بر پایه “فردیت” شکل می‌گیرد و این شناخت جز با “عشق” با کار دیگری میسر نیست.

مولانا در اشعارش به جامعه‌ی امروزی انسان‌ها هم اشاره کرد، آیا او واقعا انسان امروزی را می‌شناخت؟ یا فقط در حد حدس و گمان بود؟

مولانا واقعا انسان را تجربه می‌کرد، یعنی شالوده‌ی وجود انسان را می‌آزمود، چون با انسان صادقانه کار داشت‌، آنچه که از انسان‌ها برمی‌آید کلیاتی از برآیند رفتارهای انسان‌ها را مورد معاینه قرار می‌داد، به کلیات آنها که برای هر نسلی قابلیت دارد اشراف کامل داشت.

به هر حال می‌دانست که از انسان‌ها چه برمی‌آید. تجارب عینی که از اتفاقات داشت آنها را طبیعی می‌کرد. وقایع روزگار خودش را عینا تشریح و بعضی جاها داستانی را نقل کرد که فکر می‌کنیم حال اکنون ما است. مولانا، ناظر بر رفتار و فرهنگی بود که در این زمان هم اتفاق می‌افتد؛ ما همچنان در ادامه سلسله همان رفتارها، همان فرهنگ و همان نظام قرار داریم.

 

نویسنده: دکتر نبوی

ماهنامه گزارش ۲۷۵-مرداد ۱۳۹۷

این مطالب را نیز ببینید!

من کیستم؟

من کیستم؟

اغلب انسان‌ها تصور می‌کنند که دنیای مادی و بدن فیزیکی و چیزهایی که با ذهن …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *